حسرت سرما
داشتم دفترم را ورق می زدم. رسیدم به روزهای زمستان پارسال. به 17 دی هزار وسیصد و هشتاد و شش. وقتی جمله های آن روز را مرور کردم، یادم افتاد چه زمستان بی رنگی است امسال، نه برفی و نه حتی سوز سرمایی که آدم را برای گرمی خانه دلتنگ کند.
داشتم دفترم را ورق می زدم. رسیدم به روزهای زمستان پارسال. به 17 دی هزار وسیصد و هشتاد و شش. وقتی جمله های آن روز را مرور کردم، یادم افتاد چه زمستان بی رنگی است امسال، نه برفی و نه حتی سوز سرمایی که آدم را برای گرمی خانه دلتنگ کند.
17 دی پارسال را همان طور که نوشته ام این جا می آورم:
...رفتم دانشگاه. همه جا یخ زده بود. باید جزوه ی یکی از بچه های خوابگاه را می رساندم دستش. از مترو که بیرون رفتم، همه جا برف بود. تنها بودم. دوربین هم همراهم بود. گرچه خیلی سرد بود و من هم دستکش نداشتم، ولی به زحمت چند تایی عکس گرفتم.
دانشگاه را تا به حال این جوری ندیده بودم. بی نهایت زیبا بود. تا زیر زانویم برف بود. همه جا سفیدِ سفید بود، و البته یخ!
..................................................
"جاده لغزنده است، با احتیاط برانید"
...ولی من می دوم. احتیاط چاره ساز نیست. شاید زمین بخورم، شاید سرم بشکند، ولی من می دوم.
جاده دراز است، فرصت احتیاط نیست. احتیاط کار پیرمردهاست!
قندیل های آویزان از سقف اتوبوس، انگار خنجر آسمانند بر زمین!
"آسمان آبی تر
آب آبی تر..."
"سهراب سپهری"













من کولی ز طایفه وامانده ام 

